دختر ۶ ماههای که مادرش را به مکه آورد
دختر ۶ ماههای که مادرش را به مکه آورد
خبرنگار گروه سیاسی خبرگزاری فارس- اعزامی به مکه مکرمه: در سرزمین وحی کنار کوه صفا یک زوج بچه به بغل را دیدم. دختر زیبایی که یک روسری گل گلی به سر داشت. از آنها پرسیدم کاروان دانشجویی هستید؟ جواب دادند بله. من هم سریع دست به کار شدم و شروع کردم. "خب چه طور شد که حالا اینجا هستید؟ " او هنوز باور نداشت که که در سرزمین وحی قدم گذاشته است. میگفت "انگار یک رویا است"
پاقدم دختر ششماهه
دختر قصه ما دانشجوی علوم قرآن و حدیث بود و از همان لحظهای که پیام قبولی را دیده بود، دلش پر شد از یک حس وصف نشدنی. میگفت؛ "حس عجیبی دارم که حتی بعد از ۲ روز اقامت در مکه هم کم نشده است. هنوز در عظمت کعبه و صفای حرم گم هستم؛ انگار هر بار که نگاه میکنم، تازه میفهمم چقدر این دعوت برایم بزرگ بوده."
وقتی از او پرسیدم «فکر میکنی چه کار خیری کردی که این افتخار نصیبت شد؟» مکث کرد، لبخند زد و گفت: «والا نمیدونم… فکر کنم پاقدم دخترم بوده. شش ماهشه… خرداد به دنیا اومده.»
از همسرش پرسیدم میگوید؛ در تمام مسیر آمادهسازی سفر، همسرم که همراهم بود. او هم دانشجو است و روانشناسی میخواند، اما نکته این بود که «همسرش هم میگوید…»: «من زیاد امیدوار نبودم. وقتی گفتن ذخیرهای، گفتم دل نبند. ولی خودش امید داشت… تا لحظه آخر هم باور نمیکردم اسممون در بیاد.»
اما فاطمه امید داشت. و وقتی اسمش آمد، فقط شکر کرد. خودش میگفت: «آره، همهش پاقدم دختر است. خدا خواست.»
خدا هم ما را پاگشا کرد
این بار در محدوده غار حرا یک زوج دانشجو دیدم. زهرا دانشجوی مهندسی پزشکی بود و با همسرش بین پایاننامه و پیدا کردن خانه سرگردان بودند که وسط همان شلوغیها، ناگهان اسمشان در عمره درآمد؛ آن هم دقیقاً زمانی که هیچچیز سرِ جایش نبود. میگفتند از همان روزهای اول زندگی مشترک، هر بار که به زیارت امامان رفته بودند، آن را «پاگشا» تعبیر میکردند.
زهرا میگوید؛ «هر حرمی که رفتیم، تعبیر به پاگشا شدن میکردیم، سامرا و کاظمین رفتیم… آخرش گفتیم دیگه فقط خدا مونده ما رو پاگشا کنه. حضرت زهرا(س) و رسولالله…
همسرش هم گفت که "ما از سال قبل اقدام کرده بودیم اما نشد. امسال که اسمش اومد، خیلی خوشحال شدم. مخصوصاً وقتی فهمیدیم ایام فاطمیه. یه حس خاص داشت…"
زهرا به من نگاه کرد و گفت یک چیزی یادم آمد میتوانم بگویم؟ گفتم بله حتما. گفت؛ "روز تولدم محرم شدم و شب تولدم از احرام در آمدم. خیلی برام عجیب بود."
آنها مهر پارسال ازدواج کرده بودند. همسر زهرا که دانشجوی معماری با نگاهی آرام میگفت؛ «توی ازدواجمون هر دومون به حضرت فاطمه توسل داشتیم. اینکه تو روز شهادتش تو مدینه باشیم… برای ما از همهچیز ارزشمندتر بود.»
دعوتی که از دلِ ناامیدی رسید
در مورد فاطمه قاسمی داستان کمی فرق داشت. این بار اسم آقا در آمده بود و فاطمه توانسته بود به مکه مشرف شود. فاطمه معلم بود و آن روز مثل همیشه در مدرسه. وسط زنگ، ناگهان پیام آمد که؛ «به عنوان زائر اصلی پذیرفته شدهاید.»
همسر با ناباوری خبر را برای او فرستاد. انگار همهچیز یکباره سرعت گرفت. خیال کردند کار تمام است، اما ساعتی بعد تلفن زدند و گفتند مدارک مشکل دارد و اسمشان خط خورده. امیدشان فرو ریخت؛ چنان که حتی دیگر درباره سفر حرف هم نمیزدند.
اما درست ۲ روز مانده به حرکت، دوباره تماس گرفتند؛ «هزینه را واریز کنید و در سایت ثبتنام کنید. میتوانید راهی شوید» و آنها راهی شدند؛ آنقدر ناگهانی که خودش میگفت؛ «انگار یک دفعه دعوت شدیم… مثل برق. هنوز باور نمیکردم.»