همراه دانشجویان ایرانی تا بقیع...
اتوبوس که به راه افتاد، نخلستانهای اطراف چشم بچهها را خیره کرده بود. کمی بعد، زمانی که به هتل نزدیک شدیم، متوجه شدیم محل اقامتمان تنها پنج دقیقه با مسجد پیامبر(ص) فاصله دارد و این خبر شوق فراوانی در دل بچهها انداخت.
خبرنگار گروه سیاسی خبرگزاری فارس- اعزامی به مکه مکرمه: بالاخره انتظار به سر رسید و هواپیما فرود آمد. فرودگاه در میان کوههای زیبایی قرار داشت که از همان ابتدا توجه ما را جلب کرد. پس از دریافت چمدانها و مهر شدن پاسپورتها، از فرودگاه خارج شدیم.
در میانه راه چند جوان عرب مسیر را به ما نشان دادند و با گفتن «ایرانی، ایرانی» به ما اشاره میکردند؛ بعد فهمیدیم منظورشان این بوده که اتوبوسهای مخصوص زائران ایرانی همانجا قرار دارند.
اتوبوس که به راه افتاد، نخلستانهای اطراف چشم بچهها را خیره کرده بود. کمی بعد، زمانی که به هتل نزدیک شدیم، متوجه شدیم محل اقامتمان تنها پنج دقیقه با مسجد پیامبر(ص) فاصله دارد و این خبر شوق فراوانی در دل بچهها انداخت.
دانشجویان ساعت ۱۰:۴۵ صبحانه خوردند و هر طور حساب کردیم دیدیم برای رسیدن به نماز ظهر و عصر در مسجد زمان کافی نداریم. قرار شد نماز را در هتل بخوانیم و کمی استراحت کنیم، اما شور و اشتیاق اجازه نمیداد در هتل بمانیم؛ بعضی از بچهها خودشان را به مسجد رساندند و نماز ظهر و عصر را همانجا اقامه کردند.
حاج آقا به طرف مسجد النبی حرکت کرد بچهها هم پشت سرش میرفتند. برای زوار دیگر کشورها دیدن این همه جوان جالب و جذاب،بود. سر راه چند نخل خودنمایی میکرد، نخلها وسط زمین وسیعی که سنگ فرش بود، قرار داشتند. دورتا دور آنها بسته شده بود.
سلام پدر
به راهمان ادامه دادیم دور حیاط مسجد النبی پر از در بود. از در ۳۲۲ وارد شدیم. بچهها یکی یکی میپرسیدند حاج آقا گنبد سبزمسجدالنبی کجاست؟! حاج آقا با لبخند گفت کمی طاقت بیاورید تا چند دقیقه دیگر به رسولالله(ص) سلام خواهید کرد. سر راه حاج آقا در مکانی توقف کرد که مختص به آقایان بود. به ما گفت اینجا مزار پدر پیامبر(ص) "عبدالله" است. بچهها متعجب مینگریستند که چرا هیچ نشانهای وجود ندارد.
کم کم قبة الخضرا مشخص شد، اما اشک به بچهها امان نداد تا خوب مزار پدر اُمت را نظاره کنند. یکی از بچهها زیر لب گفت "سلام بابا". گنبد سبز درست بر مزار شریف رسولالله(ص) قرار دارد. بچهها درحالیکه چشمهایشان بارانی بود و لبهایشان خندان برای یادگاری شروع به عکس گرفتن کردند.
تجمع ممنوع بود، بچهها زیر لب از حاج آقا سوال هایی درباره اطراف میپرسیدند، قسمتی از حیاط با سنگهای سفید مفروش شده بود. بچهها پرسیدند حاج آقا چرا آنجا فرق دارد؟ روحانی کاروان گفت: آنجا محل قبیله بنی هاشم است. همان جا که ...؛ و داستان قبیله بنی هاشم را شرح داد.
کمی بعد به سوی بقیع رفتیم؛ اما ورودی برای بانوان بسته بود و تنها آقایان توانستند وارد قبرستان شوند و ما حسرت به دل ماندیم. گفتم بچهها اینجا پنجرههای پشت بقیع است که از تلویزیون نشان میدهند. یکی از بچهها گفت از اینجا که هیچی معلوم نیست. یکی از بچهها پرسید مقبره امام سجاد(ع) کجاست؟ آن یکی میپرسید کریم اهل بیت امام حسن(ع) کجاست؟ دیگری میپرسید رئیس مذهب جعفری آقای ما امام صادق(ع) کجاست؟ دختری دیگر از امام باقر(ع) میپرسید.
یکی از بچهها درحالیکه آرام اشک میریخت زیر لب زمزمه میکرد "به تو از دور سلام" دیگری دندانش را بر دستش میفشرد تا صدای گریهاش بلند نشود. آن یکی کتاب دعا به دست گرفته و زیارتنامه میخواند. "رُ رُ ایرانی..." و ما رفتیم...
به مسیرمان ادامه دادیم تا به باب علی(ع) رسیدیم. در همین لحظه، صدای دلنشین اذان در فضا پیچید. مهیای نماز شدیم و در یکی از بهترین مکانهای عالم نمازمان را به جا آوردیم.
پس از آن، روحانی کاروان ۲ مسجد را به بچهها معرفی کرد. مسجد امام علی(ع) و مسجد غمامه. «غمامه» به معنای ابر است؛ در سالی که مدینه دچار خشکسالی شده بود، پیامبر(ص) در این مسجد نماز خواندند. یکی از بچهها زیر لب زمزمه میکرد: «خدایا، ابر رحمتت را شامل حال ما نیز بگردان.» در هر ۲ مسجد ورود بانوان ممنوع بود و پشت دیوارهای مسجد بچهها نماز تحیت خواندند.