صفحه اصلي     درباره ما     تماس با ما   پيوندها   آرشيو روزانه :
يكشنبه 16 بهمن 1390 - 11 ربيع الاول 1433 - 2012 Feb 05
آخرين بروز رساني : 1390/11/16  
   جستجو :   جستجوي پيشرفته   نسخه RSS
 امام حسن عسگری(ع) فرمود:هيچ عزيز و صاحب اقتدارى حق را ترك نكرد مگر آنكه ذليل و خوار شد و هيچ ذليلى به حق تمسك نكرد مگر آنكه عزيز شدتحف العقول صفحه ۵۱۶»
   ( تاريخ : 1390/11/11 )           ...           
كاربران
نام‌كاربري :
رمز عبور :
ثبت نام كاربر جديد
بخشها
  مسابقات
  آرشيو اخبار
  آخرين اطلاعات اعزام
   آلبوم تصاوير
   اماكن مقدسه
   تاريخ مكه و مدينه
   فلسفه حج
   آداب زيارت
   ادبيات
   كتاب و مقالات
   آرشيو نشريه
  بانك صوتي و تصويري
  پرسش و پاسخ
  باشگاه زمزم
ذكر روز
يكشنبه :
يا ذوالجلال و الاكرام
(100 مرتبه)
دعاي روز
ربنا آتنا في الدنيا حسنه و في الاخره حسنه و قنا عذاب النار


خداوندا در دنيا و آخرت به ما خير و نيكي عطا كن و ما را از آتش دوزخ محفوظ بدار.


منبع :قرآن مجيد


اللهم ارزقني حج بيتك الحرام في عامي هذا و في كل عام


خدايا مرا حج بيت الحرامت روزي كن در اين سال و در همه سال


منبع :مفاتيح الجنان


رب زدني علماً و عملاً و ايماناً و الحقني بالصالحين


پروردگارا علم و عمل صالح مرا افزون گردان و مرا به جمع نيكان ملحق كن


منبع :بحار الانوار


امروز
  
عنوان داستان : خزان زده...
نويسنده : محمدکاظم بدرالدین
متن داستان :

به مناسبت شهادت حجت یازدهم، امام حسن عسکری (علیه السلام)
چشمان سامرا از بغض‌های جاری، تمام شدنی نیست.
التهاب و داغدیدگی، به فراخور این غم در کوچه‌های شهر بیداد می‌کند.
باد نوحه گر، گذارش به نخل‌های گیسوپریش می‌افتد که ردیف به ردیف، دست خوش فراق شده‌اند.
دجله در غروب فرو رفته است و خورشید، گسترده‌تر از همیشه، شعله‌هایش را می‌پراکند.
مدت ها بود که خانه خلوت زده امام خود را اسیر چنگال اختناق می‌دید، اما امروز این خانه از رنج محدودیت، رهایی می‌یابد؛ با این حال در این رهایی شاد نیست و دیگر جمال دل آرای عسکری را نمی‌بیند. این خانه شاد نیست، اما قهقهه بیگانگان جاه طلب را می‌شنود؛ درست همان گونه که بنی امیه در عاشورا می‌خندیدند. شانه‌های شیعیان، بوی غربت سامرا می‌دهد. تمام سرمایه امروز شیعه، همین بوسه‌های دل سوخته است که برای باغ خزان زده سامرا، گل‌های تسلیت آورده‌اند.
سامرا، بقیعی مظلوم به روایت تاریخ
زمان می‌گذرد و تاریخ برای نگارشِ تصاویر تبدار، یک بار دیگر می‌آید و دست‌های توطئه و تخریب را بر بام سامرای ستم دیده می‌نگرد.
اکنون دیگر چه می‌خواهند؟ تاریخ، به دقت تمام، دسیسه‌ها را به ثبت می‌رساند که با ناتوانی ...

ثبت شده در تاريخ : 1390/11/11 [ ادامه مطلب ... ]

عنوان داستان : بهترین شما،خوش اخلاق ترین شماست...
نويسنده : مهدی قزلی
متن داستان :

کفش و لباسش را خودش وصله می زد.
با غلام ها و کنیزها غذا می خورد .اگر با کسی دست می داد دستش را نمی کشید تا اینکه طرف مقابل بکشد.اگر کسی با او حرف می زد آن قدر صبر می کرد تا حرفش تمام شود.اگر از اطرافیانش به چیزی می خندیدند می خندید اگر از چیزی تعجب می کردند، تعجب می کرد. همیشه هم می گفت:" بهترین شما خوش اخلاق ترین شماست."
الحق این بهترین خودش بود...

 

...
ثبت شده در تاريخ : 1390/11/01 [ ادامه مطلب ... ]

عنوان داستان : به عدد رگهای بدن می گفت...
نويسنده : محسن حدادی
متن داستان :
با دست خود دام ها را می بست و شیر می دوشید؛ خودش
همیشه خود افسار شترش را می گرفت. نعلین و جامه اش را خود پینه می کرد، زیر اندازش حصیر بود و بالشش لیف خرما،نان جو می خورد و خرما. هرگز سه روز متوالی نان گندم نخورد. روزه را با خرما و اگر نبود با آب افطار می کرد. 
اغلب یک روز در میان روزه می گرفت. از مجلسی بر نمی خاست مگر اینکه 25 بار در آنجا استغفار می کرد. اغلب رو به قبله می نشست. هر روز سیصد و شصت مرتبه به عدد رگهای بدن می گفت:" الحمد لله رب العالمین کثیرا علی کل حال"
هدیه را می پذیرفت؛ حتی اگر جرعه ای شیر بود. انگشتر نقره در دست راست می کرد و لباس سفید می پوشید و ..
او رحمه للعالمین،محمد بود...
...
ثبت شده در تاريخ : 1390/04/05 [ ادامه مطلب ... ]

عنوان داستان : کسی حق ندارد به قرآن خواندن محمد گوش کند....
نويسنده :
متن داستان : کسی حق ندارد به قرآن خواندن محمد گوش کند، اینها سحر است، جادوست. مراقب باشید نگذارید فرزندانتان به محمد گوش فرا دهند.
در تاریکی شب، کنار کعبه ایستاده بودند و به صدای محمد که داشت قرآن می خواند گوش می کردند. اصلا متوجه روشن شدن هوا نشده بودند با طلوع خورشید چهره های همدیگر را دیدند و ...
تو اینجا چه کار می کنی؟
خودت برای چه از دیشب تا حالا اینجا ایستاده ای؟
هر دوی شما حماقت کرده اید؛ نمی گوئید؟
پس شما چی ؟
من می خواستم بدانم اینکه ادعای پیامبری می کند چه چیزی در چنته دارد؟
ولی انصافا صدای زیبایی دارد!
خجالت بکشید سحرتان کرده، برای شما زشت است!
یکبار که عیبی ندارد، قول بدهیم دیگر این طرف ها پیدایمان نشود آخر...
بله اگر مردم ما را اینجا ببینند؛ روزگارمان سیاه می شود.
بهتر است زودتر برویم، آفتاب کاملا بیرون آمده است.
فردا صبح دوباره همدیگر را دیدند و باز بگو مگو شروع شد.
ابوجهل و ابوسفیان و اخنس ابن شریق آمده بودند قرآن خواندن محمد را بشنوند.
...
ثبت شده در تاريخ : 1390/04/05 [ ادامه مطلب ... ]

عنوان داستان : داستان های کوتاه مبعث
نويسنده :
متن داستان :
(1)

از پس خوابی کوتاه، سر از زمین ماسه ای غار حرا برگرفت. هوا خنکایی لرزآور داشت. شب، گویی به نیمه خود رسیده بود.
محمد، سر سوی بیرون چرخانید: به آسمان، هلال لاغر ماه، نور کم جان خویش را بر کوه های حرا و دشت گسترده جنوبی افشانده بود. مکه، طبیعت پیرامون آن و سر به سر جهان، در خوابی ژرف غرقه بودند. سکوتی سنگین و غریب، هستی را یکسره در خود فرو برده پیچیده بود.
محمد، پیشتر بسیار نیمه شبان را با بیداری سپری ساخته بود؛ لیک، آن مایه سکوت و آرامش را، هرگز نه شنیده و نه احساس کرده بود.
(2)

محمد به هر گوشه آسمان که نگریست او را دید.
پس، صدایی به لطافت باران و خوشنوایی آوای جویباران از او برخاست:
ـ ای محم........د!
محمد با لرزه ای آشکار در صدا، پاسخ گفت: بــ........بله؟
ـ بخـ.........وان!
ـ من......؟! چــ......چه بخوانم!؟
ـ نام خدایت را!
ـ چـ.... چگونه بخوانم؟
ـ بخوان به نام پروردگارت که بیافرید.
محمد، هم نوا با آن موجود آسمانی، خواندن آغازید:
ـ .... آدمی را از لخته ای خون آفرید.
بخوان؛ و پروردگار تو، ارجمندترین است
همو که به وسیله قلم آموزش داد
و آدمی را، آنچه که نمی دانست، آموخت...
خواندن پایان یافته بود. صدای آسمانی، فروخفت. آنگاه، دیگربار، گوینده آ...
ثبت شده در تاريخ : 1390/04/05 [ ادامه مطلب ... ]

عنوان داستان : محمد، آفتاب آخرین
نويسنده : مهدی قزلی
متن داستان :

 عرب بیابان گرد آوازه محمد را شنیده بود. آمده بود پیشش که چیزی بگوید یا چیزی بپرسد. او را که دید زبانش لکنت گرفت. محمد ناراحت شد، جلو آمد، او را در آغوش گرفت. گفت:" راحت باش، من پادشاه که نیستم، من پسر زنی هستم که با دست خودش شیر بز را می دوشید؛ مثل برادر تو هستم راحت باش.زبان بیابان گرد به رافت پیامبر باز شد...

 سرش را گذاشته بود روی پای علی و خوابش برده بود. وقتی بیدار شد آفتاب تازه غروب کرده بود، به علی گفت:"
 راستی نماز عصرت را خواندی؟"علی گفت:" دلم نیامد شما را بیدار کنم"محمد دستش را بالا گرفت و از خدا خواست آفتاب برگردد، برگشت درست جایی که فضیلت نماز عصر است تا علی نماز بخواند.
 
 مسخره اش می کردند، می گفتند جادوگر، می گفتند دیوانه، از پشت بام خاک می ریختند روی سرش، ولی از ترس، اموال قیمتی اشان را می بردند می دادند دست محمد امین تا برایشان نگه دارد.

...
ثبت شده در تاريخ : 1390/01/27 [ ادامه مطلب ... ]

عنوان داستان : در میقات
نويسنده :
متن داستان :

مالک بن انس،فقیه معروف مدینه (1)،سالی در سفر حج همراه امام صادق علیه السلام بود.به میقات رسیدند و هنگام پوشیدن لباس احرام و تلبیه گفتن-یعنی ذکر معروف لبیک اللهم لبیک-رسید.دیگران طبق معمول این ذکر را به زبان آوردند و گفتند.مالک بن انس متوجه امام صادق شد،دید حال امام منقلب است،همینکه می خواهد این ذکر را بر زبان آورد،هیجانی به امام دست می دهد و صدا در گلویش می شکند و عنان کنترل اعصاب خویش را از دست می دهد که می خواهد بی اختیار از مرکب به زمین بیفتد.مالک جلو آمد و گفت:«یا بن رسول الله!چاره ای نیست،هر طور هست این ذکر را بگویید.
امام فرمود:
ای پسر ابی عامر! چگونه جسارت بورزم و به خود جرات بدهم که لبیک بگویم؟لبیک گفتن به معنای این است که خدایا تو مرا به آنچه می خوانی با کمال سرعت اجابت می کنم و همواره آماده به خدمتم.با چه اطمینانی با خدای خود این طور گستاخی کنم و خود را بنده آماده به خدمت معرفی کنم؟اگر در جوابم گفته شود:«لا لبیک »آن وقت چکار کنم؟ (2)
 ......................................................................................
1 ـ مالک بن انس بن مالک بن ابی عامر یکی از امامهای چهارگانه اهل سنت و جماعت است و مذهب معروف «مالکی »منسوب به او است.عصر وی مقارن است با عصر ابو حنیفه.شافعی شاگرد مالک ب...

ثبت شده در تاريخ : 1389/03/25 [ ادامه مطلب ... ]

عنوان داستان : بنده است یا آزاد؟
نويسنده :
متن داستان :

صدای ساز و آواز بلند بود.هر کس که از نزدیک آن خانه می گذشت،می توانست حدس بزند که در درون خانه چه خبرهاست؟بساط عشرت و می گساری پهن بود و جام «می »بود که پیا پی نوشیده می شد.کنیزک خدمتکار درون خانه را جاروب زده و خاکروبه ها را در دست گرفته از خانه بیرون آمده بود تا آنها را در کناری بریزد.در همین لحظه مردی که آثار عبادت زیاد از چهره اش نمایان بود و پیشانی اش از سجده های طولانی حکایت می کرد از آنجا می گذشت،از آن کنیزک پرسید:
صاحب این خانه بنده است یا آزاد؟
-آزاد.
-معلوم است که آزاد است.اگر بنده می بود پروای صاحب و مالک و خداوندگار خویش را می داشت و این بساط را پهن نمی کرد.
رد و بدل شدن این سخنان بین کنیزک و آن مرد موجب شد که کنیزک مکث زیادتری در بیرون خانه بکند.هنگامی که به خانه برگشت اربابش پرسید:«چرا این قدر دیر آمدی؟
کنیزک ماجرا را تعریف کرد و گفت:«مردی با چنین وضع و هیئت می گذشت و چنان پرسشی کرد و من چنین پاسخی دادم.
شنیدن این ماجرا او را چند لحظه در اندیشه فرو برد.مخصوصا آن جمله(اگر بنده می بود از صاحب اختیار خود پروا می کرد)مثل تیر بر قلبش نشست.بی اختیار از جا جست و به خود مهلت کفش پوشیدن نداد.با پای برهنه به دنبال گوینده سخن رفت.دوید تا خود را به صاحب سخن ک...

ثبت شده در تاريخ : 1389/03/25 [ ادامه مطلب ... ]

عنوان داستان : عقوبت: اخذ لذت عبادت
نويسنده :
متن داستان :
روزي حضرت موسي بن عمران(ع) در راه به جواني بي ادبي برخورد كرد. آن جوان در كمال وقاحت و بي شرمي گفت: «اي موسي! من آنچه را خداي تو گفته به جا بياور، انجام نخواهم داد و آنچه را كه امر كرده ترك كنم، به جا خواهم آورد. از طرف من به او بگو كه تو هم به هر نحوي مي خواهي مرا عقوبت كن.» حضرت موسي(ع) از او صورت برگرداند و به راه خويش ادامه داد تا اين كه روزي در حال مناجات، خداوند متعال به او فرمود: «ما پيغام آن جوان را كه به تو داده بود تا به ما برساني شنيديم گرچه تو شرم داشتي كه آن پيغام را به ما برساني. از طرف ما نيز اين پيام را به آن جوان برسان و به او بگو ما تو را به عقوبتي مبتلاساخته ايم كه بالاتر از آن تصور نيست. اما اكنون درد آن را درك نمي كني. روزي درد آن را مي فهمي كه راه گريزي برايت نيست. حضرت موسي(ع) عرض كرد: پروردگارا! من آن جوان را بسيار سرحال و خرسند ديدم و در او هيچ گونه گرفتاري مشاهده نكردم. خطاب شد: اي موسي! هر گاه من به بنده اي غضب كنم، بزرگترين عقوبتي كه به او مي كنم، آن است كه لذت عبادت خود را از او مي گيرم تا در اثر عدم لذت از عبادت من را ترك عبادت كند و مستحق عقوبت دائم و خلود در آتش جهنم شود و اين جوان را به چنين عقوبتي مبتلانموده ام، ول...
ثبت شده در تاريخ : 1389/02/14 [ ادامه مطلب ... ]

عنوان داستان : چه جنون زيبايى!
نويسنده : سجاد صمدى، خمينى شهر
متن داستان :

 سال گذشته، ترم آخر تحصيلى من در دانشگاه بود و يكى دو درس بيشتر نداشتم. چندين بار طى تحصيلم در دانشگاه، براى عمره دانشجويى ثبت نام كرده بودم؛ اما اسم من در قرعه‏كشى در نيامده بود تا اين كه در همين ترم آخر، يك روز اطلاعيه ثبت نام براى عمره دانشجويى را ديدم. رفتم كافى نت و با نااميدى ثبت نام كردم. به خودم گفتم: من چند بار ثبت نام كردم و اسمم در نيامد خدا كند كه اين ترم آخرى برنده شوم و با همين خوف و رجا، ثبت نام كردم. يك روز مانده به پايان ثبت نام اينترنتى، يكى از دوستانم به نام موسى به من گفت: تو كه از اينترنت سر در مى‏آورى، براى من هم ثبت نام كن. من هم مشخصات او راگرفتم و آمدم خانه كه ثبت نام كنم كه كامپيوترم هنگ كرد و نشد ثبت نام كنم. فوراً رفتم كافى نت؛ اما كافى نت هم اينترنتش قطع شد؛ به همين دليل، نتوانستم ثبت نامش كنم و وقت ثبت نام تمام شد.
 چند روز گذشت. يك روز كه در دانشگاه كلاس داشتم و اصلاً از فكر قرعه‏كشى عمره دانشجويى بيرون آمده بودم، داشتم از كنار مسجد دانشگاه رد مى‏شدم كه ديدم چند تا از هم‏كلاسى‏هايم دارند با خوشحالى از پله‏هاى مسجد پايين مى‏آيند و به سمت من مى‏دوند و گفتند: صمدى بيا كار باهات داريم. ناگهان يادم افتاد كه امروز روز قرعه‏كشى بوده و من يادم رفته بو...

ثبت شده در تاريخ : 1388/09/17 [ ادامه مطلب ... ]

عنوان داستان : تدبير محمود
نويسنده : على باباجانى
متن داستان :

 صد و پنجاه تا كارت را دادم دست پسرم و گفتم: اسم همه اينهايى را كه روى كاغذ است، بنويس. اين، بهترين كار بود؛ چون در جمعى كه بوديم، پسرم بايد مشغول كارى مى‏شد؛ تا در كار بزرگ‏ترها دخالت نكند. براى دخترم هم كلى خوراكى خريدم؛ تا با بچه‏هاى داداش و آبجى، مشغول بازى شود و بعد به سلامتى، جلسه نهم برگزارى مراسم، شروع شد. خان داداش به پشتى تكيه داد و گفت: «به نظر شما با اين وضعيتى كه ايجاد شده، چه كار كنيم»؟
 گفتم: «من كه كارهايم را انجام دادم؛ كارت‏ها را خريدم و ميوه و شيرينى و غذا را هم سفارش دادم. شما هم كه با آبجى بايد برويد فرودگاه. دادش محمود هم بقيه كارها را انجام مى‏دهد».
 خان داداش خيره شد و وقتى سكوت مرا ديد، گفت: «تمام شد»؟
 گفتم: «آهان؟ يك چيز ديگر مانده، زنگ زدم عمو كه بيايد؛ گفت: نمى‏توانم؛ مريضم».
 - تمام... .
 سرم را تكان دادم و گفتم: «تمام شد؛ ديگر حرفى ندارم».
 خان داداش كه داداش بزرگ ما بود، گفت: «منظورم چيز ديگرى است. من نگران آنفولانزاى خوكى‏ام؛ مى‏ترسم پدر و مادرم دچار شوند و بيايند اين جا مصيبت به بار بيايد».
 محمود گفت: «نه بابا، نگرانى ندارد: مى‏بريمشان بيمارستان. اصلاً از دم فرودگاه، م...

ثبت شده در تاريخ : 1388/09/17 [ ادامه مطلب ... ]

عنوان داستان : امان از اين خوك كثيف
نويسنده : سيدسعيد هاشمى
متن داستان :

 مانده بوديم كه چطورى به بابا بزرگ بگوييم با ما روبوسى نكند. همه جا صحبت از آنفلوانزاى خوكى بود و همه جا هم مى‏گفتند: با حاجيانى كه از مكه بر مى‏گردند، روبوسى نكنيد؛ چون ممكن است دچار آنفلوانزا شويد.
 مى‏دانستيم اگر به بابابزرگ بگوييم، عصبانى مى‏شود و براى جبران مافات، توى صورت همه‏مان عطسه مى‏كند. بالاخره با همفكرى تصميم گرفتيم همين كه بابابزرگ را ديديم، هر كدام به بهانه‏اى از زير بار روبوسى در برويم. چند لحظه بعد، هواپيما بر زمين نشست و حاجيان از هواپيما پايين آمدند.
 از بين انبوه حاجيان، بابابزرگ را ديديم. وقتى نزديك شد، دورش را گرفتيم. عرقچينى بر سر و لبخندى بر لب داشت. با خيال راحت، اول دستش را به طرف بابا دراز كرد و لب‏هايش را هم غنچه كرد؛ تا بوسه‏هايش را به طرف او شليك كند. بابا كه دستپاچه شده بود، سريع خودش را عقب كشيد و گفت: اِ... چيزِ، ببخشيد... بابابزرگ كه ديد دامادش هول شده، گفت: يعنى چه بچه؟ ماچ بده؛ ماچ دادن كه ترس نداره... .
 بابا گفت: آخه چيزه... يعنى مى‏ترسم... .
 - مى‏ترسى؟ از چى مى‏ترسى؟ ماچ دادن كه ترس نداره؛ مگه مى‏خواى برى توى دهن اژدها؟ لب به اين خوشگلى و ترگل و ورگلى كه ترس نداره!
 مامان به كمك بابا آمد؛ ولش كنيد آقاجون! ط...

ثبت شده در تاريخ : 1388/09/17 [ ادامه مطلب ... ]

عنوان داستان : نجواىِ يهوديان
نويسنده : مجيد ملامحمدى
متن داستان :

 پتك آهنى، آرام بالا مى‏رفت و با تندى، بر كلنگ روى سِندان فرود مى‏آمد. آهنگر پير، ايستاده بود پشتِ دمِ آهنگرى و آن را آهسته تكان مى‏داد؛ تا ذغال‏هاى توى كوره، خوب گُر بگيرند.
 آهنگر جوان، غمگين بود و دل و دماغ كار را نداشت. آهنگر پير، دائم نگاهش مى‏كرد و غصه مى‏خورد. دو مرد يهودى، چند دقيقه‏اى مى‏شد كه جلوى دكانِ آهنگرى، بالاى چاه كوچكى، ايستاده بودند. آنها گاهى خيره مى‏شدند به مرد آهنگر و درِ گوشى پچ پچ مى‏كردند؛ اما حالا نگاهشان به ته چاه بود و سطلى كه از گلوى آن پايين رفته بود.
 آهنگر جوان در دل خود گفت: «يعنى آنها چه صحبتى داشتند. چرا دائم به ما نگاه مى‏كردند؛ حتم دارم براى دزيدن شمشيرهاى تازه‏اى كه ساخته‏ام، خواب خوشى ديده‏اند»!
 مردان يهودى، لباس‏هايى بلند و سياه داشتند؛ با زنجيرهاى درشتى به گردن و كلاه كوچكى بر سر. اين طورى، همه مردم به خوبى آنها را در ميان مسلمانان تشخيص مى‏دادند.
 مدتى مى‏شد كه به دستور پيامبرصلى‏الله‏وعليه‏وآله در مدينه آزاد بودند و به خاطر جزيه‏اى1 كه به مسلمانان مى‏دادند، كسى حق برخورد و بيرون راندن آنها را نداشت.
 نجوايشان كلافه كننده بود. آهنگر جوان، پتك را گوشه‏اى انداخت و خواست...

ثبت شده در تاريخ : 1388/09/17 [ ادامه مطلب ... ]

عنوان داستان : خاندان علم و فضيلت
نويسنده :
متن داستان :

روزى عثمان در كنار مسجد نشسته بود. مرد فقيرى از او كمك مالى خواست. عثمان پنج درهم به وى داد. مرد فقير گفت: مرا نزد كسى راهنمايى كن كه كمك بيشترى به من بكند. عثمان به طرف حضرت مجتبى(ع) و حسين بن على (ع) و عبدالله جعفر، كه در گوشه ‏اى از مسجد نشسته بودند، اشاره كرد و گفت: نزد اين چند نفر جوان كه در آنجا نشسته ‏اند برو و از آنها كمك بخواه.

وى پيش آنها رفت و اظهار مطلب كرد. حضرت مجتبى (ع) فرمود: از ديگران كمك مالى خواستن، تنها در سه مورد رواست: ديه‏ اى (خونبها) به گردن انسان باشد و از پرداخت آن بكلى عاجز گردد، يا بدهى كمر شكن داشته باشد و از عهده پرداخت آن برنيايد، و يا فقير و درمانده گردد و دستش به جايى نرسد. آيا كدام يك از اينها براى تو پيش آمده است؟

گفت: اتفاقاً گرفتارى من يكى از همين سه چيز است. حضرت مجتبى (ع) پنجاه دينار به وى داد. به پيروى از آن حضرت، حسين بن على (ع) چهل و نه دينار و عبدالله بن جعفر چهل وهشت دينار به وى دادند.

فقير موقع بازگشت، از كنار عثمان گذشت. عثمان گفت: چه كردى؟ جواب داد: از تو پول خواستم تو هم دادى، ولى هيچ نپرسيدى پول را براى چه منظورى مي ‏خواهم؟ اما وقتى پيش آن سه نفر رفتم يكى از آنها (حسن بن على) در مورد مصرف پول از من سوال كرد و من جواب دا...

ثبت شده در تاريخ : 1388/06/11 [ ادامه مطلب ... ]

عنوان داستان : كوه بردباري
نويسنده : منصوره نرگسي
متن داستان :

مردي از امام خواست كه دوستش باشد. امام فرمود: به سه شرط: از من تعريف مكن، مرا دروغ‌گو ندان و در حضور من از كسي غيبت مكن.

عابدترين مردم زمان خود بود. بسيار پياده و با پاي برهنه به حج مي‌رفت و هر گاه آيه «يَا أيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ» را مي‌شنيد ، پاسخ مي‌گفت: «لبيك اللهم لبيك؛ خداوندا! گوش به فرمان توام».

هرگاه وضو مي‌ساخت، بدنش از ترس خدا مي‌لرزيد و چهره‌اش زرد مي‌شد. همين كه از او علت را جويا مي‌شدند، مي‌فرمود: بنده خدا بايد هنگامي كه به درگاه او مي‌رود، از ترس رنگ ببازد و تنش بلرزد.

گوسفند زيبا و مورد علاقه‌اي داشت. يكي از غلامان، پاي گوسفند را شكست. امام علت را پرسيد. غلام گفت: براي اينكه تو را ناراحت كنم. امام با تبسمي دل‌نشين فرمود: ولي من در عوض تو را خشنود مي‌كنم، و غلام را آزاد كرد.

روزي مشغول غذا خوردن بود. سگي آمد و مقابلش ايستاد. يك لقمه خود مي‌خورد و يك لقمه جلو سگ مي‌انداخت. خواستند سگ را دور كنند. مانع شد و فرمود: شرم دارم از خدا كه جانداري به غذا خوردن من بنگرد و من به او غذا ندهم.

بسيار بردبار بود تا آنجا كه مروان بن حكم ـ دشمن سرسخت او ـ در تشييع پيكرش اندوهگين بود. او را...

ثبت شده در تاريخ : 1388/06/11 [ ادامه مطلب ... ]

عنوان داستان : سفر به دشت محصور- (بخش پنجم)
نويسنده : مصطفي نيك اقبال
متن داستان :
با خود انديشيد: «امّا اين‌ دو راه‌ برابر نيستند، اگر او دزد باشد مرا خواهد كشت‌.»
ــ «شايد بتواند كمكي‌ به‌ من‌ كند، آنقدر گرسنه‌ام‌ كه‌ شب‌ را به‌ زحمت‌ به‌ صبح‌ خواهم‌ رسانيد.»
ــ «به‌ تو دستور دادند به‌ دشت‌ محصور برو. نگفتند در قلعه‌ آنرا بروي‌ مزاحمي‌ بازكن‌.»
ــ «امّا به‌ من‌ نگفتند كه‌ درون‌ قلعه‌ برو. آمدن‌ من‌ به‌ درون‌ قلعه‌ نيز معلوم‌ نيست‌ درست‌ باشد.»
ــ «احتياط‌ در مخفي‌ شدن‌ است‌، صبر مي‌كني‌ ببيني‌ چه‌ مي‌شود.»
ــ «شايد اين‌ خبر به‌ ضرر من‌ تمام‌ شود، آن‌ غريبه‌ اگر بفهم...
ثبت شده در تاريخ : 1387/11/05 [ ادامه مطلب ... ]

عنوان داستان : سفر به دشت محصور (قسمت چهارم)
نويسنده : مصطفی نیک اقبال
متن داستان :
شب‌ شد و او به‌ مناجات‌ شبانه‌ پرداخت‌: ستايش‌ مخصوص‌ اوست‌ كه‌ فرمانرواست‌، تنها از او ياري‌ مي‌جوئيم‌. او با خود انديشيد بايد به خداوند اجازه‌ دهد فرمانروايي‌ كند. سريع‌ قرص‌ نان‌ را خورد و منتظر ياري‌ خداوند شد. هر شب‌ مناجات‌ معناي‌ جديدي‌ براي‌ او داشت‌، مانند امشب‌.
 فردا صبح‌ باز زير ساية‌ همان‌ درخت‌ نشست‌ و به‌ فكر فرو رفت‌، فكر گذشته‌هاي‌ دور و آينده‌هاي‌ دور. نه‌، نه‌، او بايد ساكت‌ مي‌بود. نبايد اين‌ قدر با خود حرف‌ مي‌زد تنها در آن‌ صورت‌ مي‌توانست‌ پيام‌ها را دريافت‌ كند. در امور روزمره‌ يا حل‌ مسائلي‌ فرعي‌ خداوند اين گونه‌ سخن‌ مي‌گفت‌. پس‌ ساكت‌ شد و خواستار شنيدن‌. فكري‌ در ذهنش‌ جرقه‌ زد: قلعه‌ها معمولاً از طريق‌ دالاني‌ مخفي‌ به‌ بيرون‌ راه‌ دارند. دالاني‌ كه‌ معمولاً حاكم‌ نشين‌ قلعه‌ ر...
ثبت شده در تاريخ : 1387/11/05 [ ادامه مطلب ... ]

عنوان داستان : سفر به دشت محصور (قسمت سوّم)
نويسنده : مصطفی نیک اقبال
متن داستان :
جوينده‌ به‌سوی گلّه‌، كه‌ حالا بي‌هدف‌ در دامنة‌ كوه‌ به‌ اين‌ و آن‌ سو مي‌رفت‌، بازگشت‌. به‌ سختي‌ گوسفندانِ سرگردان‌ را جمع‌ كرد. او نقش‌ خويش‌ را در بازي‌ ترك‌ كرده‌ بود و نمايش‌ در حال‌ خراب‌ شدن‌ بود. نبايد قبل‌ از اينكه‌ اين‌ نقش‌ را به‌ كس‌ ديگري‌ مي‌سپرد آن‌ را ترك‌ مي‌كرد. يكي‌ از گوسفندان‌ گم‌ شده‌ بود. شبانگاه‌ بقية‌ گوسفندان‌ را به‌آغل‌ بازگرداند، بايد براي‌ يافتن‌ گوسفند گم‌ شده‌ به‌ كوهستان‌ برگردد. هوا لحظه‌ به‌ لحظه‌ تاريك‌تر مي‌شد و قلّه‌ در مه‌ فرو رفته‌ بود. رعد و برقي‌ كوهستان‌ را لرزاند. گويا برخي‌ سنگ‌ها خداوند را از ياد برده‌ بودند و او با آذرخش‌ مي‌خواست‌ به يادش‌ بيفتند. گاهي‌ خداوند مجبور است‌ اينگونه‌ سخن‌ بگويد. آذرخش‌ ديگري‌ در آسمان‌ پديدار شد، نورش‌ چشم‌ها را خيره‌ مي‌كرد و صدايش‌ دلها را لرزان‌. گويا خدايي‌ كه‌ فرشته‌اش‌ امروز در قلّه‌ كوه‌ بر جوينده‌ ظاهر شد...
ثبت شده در تاريخ : 1387/11/05 [ ادامه مطلب ... ]

عنوان داستان : سفر به دشت محصور (قسمت دوّم)
نويسنده : مصطفی نیک اقبال
متن داستان :
جوينده‌ به‌دروازه‌ قلعه‌ رسيد، دروازه‌اي‌ از چوب‌ ستبر و بسيار پير. از ميخ‌هاي‌ آهنين‌ زنگ‌ زده‌اش‌ برمي‌آمد كه‌ صدها سال‌ است‌ كه‌ در بستر زمان‌ آرميده‌. جوينده‌ در را كوبيد. قورباغه‌ها ساكت‌ شدند. صدايي‌ جز صداي‌ نفس‌ و ضربان‌ قلب‌ خود را نمي‌شنيد. كسي‌ پاسخ‌ نداد. بازهم‌ كوبيد، دشت‌ غرق‌ در سكوت‌ بود. در را پياپي‌ كوبيد، هر بار محكم‌ و محكم‌تر. گويي‌ همه‌ مرده‌ بودند، گويي‌ اينجا شهر ارواح‌ بود. عاقلانه‌ترين‌ كار اين‌ بود كه‌ همانجا در كنار دروازه‌ به خواب‌ رود. در همانجا مراسم‌ مناجات‌ شبانه‌ را به‌جا آورد.خداوند حرفي‌ براي‌ گفتن‌ نداشت‌، هر چه‌ لازم‌ بود گفته‌ بود و اينك‌ خواستار پرسش‌ بود. با خود گفت‌: «چقدر خداوند خودخواه‌ است‌». از سخن‌ خود شرمنده‌ شد. اين‌ او بود كه‌ خودخواه‌ بود، هر بار كه‌ به‌درگاه‌ خداوند آمده‌ بود كوله‌باري‌ از نازها و نيازها به‌همراه‌ داشت‌ هيچ‌ گاه‌ صبور نبود تا درس‌هايي&...
ثبت شده در تاريخ : 1387/11/05 [ ادامه مطلب ... ]

عنوان داستان : سفر به دشت محصور(بخش اول)
نويسنده : مصطفي نيك اقبال
متن داستان :
جوينده‌ در حاليكه‌ بار و بنه‌اش‌ را بر دوش‌ داشت‌ از گردنه‌ گذشت‌. حالا ديگر سرازيري‌ در انتظارش‌ بود. اندكي‌ ايستاد. خورشيد در حال‌ غروب‌ بود، آخرين‌ پرتوهاي‌ آن‌ قلة‌ كوهي‌ را كه‌ او از گردنة‌ ميان‌ آنها گذشته‌ بود روشن‌ كرده‌ بود.
وقتي‌ كه‌ او پس‌ از روزها طي‌ طريق‌ و گذر از اين‌ گردنه‌ بر آن‌ مشرف‌ شده‌ بود، آرام‌ آرام‌ در تاريكي‌ فرو مي‌رفت‌. از ميانة‌ دشت‌ رودي‌ به‌ آرامي‌ و با جرياني‌ آهسته‌ مي‌گذشت‌ و بر فراز تپه‌اي‌ كه‌ رودخانه‌ مجبور بود آنرا دور بزند قلعه‌اي‌ خودنمايي‌ مي‌كرد. دشت‌ در ميان‌ كوههاي‌ سر به‌ فلك‌ كشيده‌ محصور بود و جز اين‌ قلعه‌ آثاري‌ از دستكاري‌ انسان‌ نداشت‌.
ماندن‌ در گردنه‌ چندان‌ تصميم‌ درستي‌ نبود، باد به‌ شدتِ هر چه‌ تمامتر مي‌وزيد گويي&zwnj...
ثبت شده در تاريخ : 1387/11/16 [ ادامه مطلب ... ]

تمامي حقوق اين سايت براي ستاد عمره و عتبات دانشگاهيان نهاد نمايندگي مقام معظم رهبري در دانشگاهها محفوظ است.

بهترين حالت نمايش وضوح 768 * 1024 و مرورگر Internet Explorer مي باشد.

( داراي قابليت پشتيباني از تمامي مرورگرهاي رايج از جمله : Internet Explorer,Mozilla Firefox,Apple Safari,Netscape,Opera,Google Chrome )