
متن داستان :
مردي از امام خواست كه دوستش باشد. امام فرمود: به سه شرط: از من تعريف مكن، مرا دروغگو ندان و در حضور من از كسي غيبت مكن.
عابدترين مردم زمان خود بود. بسيار پياده و با پاي برهنه به حج ميرفت و هر گاه آيه «يَا أيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ» را ميشنيد ، پاسخ ميگفت: «لبيك اللهم لبيك؛ خداوندا! گوش به فرمان توام».
هرگاه وضو ميساخت، بدنش از ترس خدا ميلرزيد و چهرهاش زرد ميشد. همين كه از او علت را جويا ميشدند، ميفرمود: بنده خدا بايد هنگامي كه به درگاه او ميرود، از ترس رنگ ببازد و تنش بلرزد.
گوسفند زيبا و مورد علاقهاي داشت. يكي از غلامان، پاي گوسفند را شكست. امام علت را پرسيد. غلام گفت: براي اينكه تو را ناراحت كنم. امام با تبسمي دلنشين فرمود: ولي من در عوض تو را خشنود ميكنم، و غلام را آزاد كرد.
روزي مشغول غذا خوردن بود. سگي آمد و مقابلش ايستاد. يك لقمه خود ميخورد و يك لقمه جلو سگ ميانداخت. خواستند سگ را دور كنند. مانع شد و فرمود: شرم دارم از خدا كه جانداري به غذا خوردن من بنگرد و من به او غذا ندهم.
بسيار بردبار بود تا آنجا كه مروان بن حكم ـ دشمن سرسخت او ـ در تشييع پيكرش اندوهگين بود. او را...